بهمن ۹ام, ۱۳۹۳

همه وسایلمان را آن بالا و توی آن شلوغی گذاشتیم و بدون این که به پشت سرمان نگاه کنیم، برای همیشه رفتیم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بهمن ۷ام, ۱۳۹۳

مغزم تمام شده است.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بهمن ۳ام, ۱۳۹۳

شین،
گاهی تا دوربرگردان بعدی راه زیادی است.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بهمن ۲ام, ۱۳۹۳

روزهای سرد و مه آلودی بود و جز ما کم تر کسی توی دانشگاه پیدا می شد. ما بودیم که دوتا دوتا و سه تا سه تا کز کرده بودیم گوشه و کنار دانشکده و کد می زدیم. ما بودیم که با هم توی سایت جمع می شدیم تا چیزهای جدیدی یاد بگیریم. با هم غر می زدیم و غصه می خوردیم. با هم فریاد می کشیدیم و از استادها شکایت می کردیم. با هم می رفتیم مسجد و نماز می خواندیم. با هم می رفتیم رستوران که غذا بخوریم. باهم از سرما می لرزیدیم و هرچه بیشتر خودمان را بین پالتو و شال گردن پنهان می کردیم. باهم مایوس می شدیم و از آن همه کاری که بر سرمان ریخته بود اشکمان در می آمد. باهم می خندیدیم و روی شیشه اتاق نشریه فحش می نوشتیم. ساعت ها به مانیتور خیره می شدیم و بی وقفه کد می زدیم و به نتیجه ای نمی رسیدیم. سردمان بود و باید کد می زدیم. خوابمان می آمد و باید کد می زدیم. ناراحت بودیم و باید کد می زدیم. تعطیلات بین دو ترم بود و باید کد می زدیم. در حالی که به جز ما کم تر کسی توی دانشگاه پیدا می شد. همه داشتند با تعطیلاتشان عشق می کردند و ما باید می لرزدیم و کد می زدیم.
بعدش یکی از آن روزهای سرد و مه آلود، فرو رفته در غباری از ابهام و خستگی و درد، کاپسو پیام می فرستد:
“دلم برات تنگ شده…”
بعد من دوباره زنده می شوم. یادم می آید که هنوز هم انسانم و تبدیل به صفر و یک های متوالی نشده ام. خون گرم در رگ هایم جاری می شود و می توانم بقیه ی روزهای سرد را بگذرانم…

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

نون نوشتن

دی ۲۷ام, ۱۳۹۳

آیا باید نوشت؟
چرا باید نوشت؟
نوشتن در کجای زندگی است؟ دقیقا در کجای یک حیات بی نقص و طیبه؟
نوشتن چیست؟ چرا می نویسیم؟ با نوشتن به دنبال چه هستیم؟ نوشته ها چه می شوند؟ به کجا می روند؟
برای چه کسی می نویسیم؟ خودمان؟ چرا باید برای خود نوشت درحالی که “خود” از آن نوشته آگاه است و در بعدی ورای حروف و کلمات به آن احاطه دارد؟
برای دیگران؟ چه سود؟ چرا باید چیزهایی نوشت تا دیگران بخوانند؟ برای رسیدن به چه؟ برای این که من بنویسم تو بخوانی و تو بنویسی من بخوانم؟ از نوشتن برای دیگران به چه می رسیم و دیگران به چه می رسند؟
کجا باید نوشت؟ توی دفتر؟ تا سال ها خاک بخورد؟ بعد چه بشود؟ توی وبلاگ؟ تا دیگرانی که نمی دانیم چه کسانی هستند آن را بخوانند؟ توی یک فایل کامپیوتری میان انبوهی فایل دیگر؟
باید نوشت و گذاشت؟ یا باید نوشت و پاک کرد برای همیشه؟
نوشتن چیست؟
.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

برای شین…

دی ۱۲ام, ۱۳۹۳

سال ها پیش، در شهر بزرگ و بی در و پیکری که بعد ها همه مردمش از آلودگی هوا خفه شدند و مردند، و آن اندکی که زنده ماندند به شهر های دوردست فرار کردند، دختری بود که نامش شین بود و می خواست عروس شود. شین بازیگر تئاتر بود. منتهی همه فکر می کردند روانشناس است و اشتباه هم می کردند. شین بازیگر بود و قرار بود روزی به همراه دوستش یک تئاتر بی نظیر بازی کند و در آن نقش یک ملکه بدجنس و خائن را داشته باشد. همان دوستش که اسمش زری بود و همه فکر می کردند مهندس کامپیوتر است و اشتباه هم می کردند. چون یک نمایشنامه نویس و یا شاید هم یک نویسنده داستان های بی مفهوم بود.
شین بازیگر بود و این را هیچ کس به اندازه زری خوب نمی دانست. زری هم نویسنده ای دره پیت بود و هیچ کس به اندازه شین این را نمی فهمید. آن ها توی اتاق ۱۰ با هم آشنا شدند. یک سال تمام توی آمفی تئاتر برای یک تئاتر گریه درآر تمرین کردند. تمام آن یک سال توی آمفی تئاتر دنبال هم دویدند و قاه قاه خندیدند و تا می توانستند زمین و زمان را مسخره کردند. سال بعدش شین سلمان فارسی شد. سال بعدش یک راهب پیر. سال بعد نقش همسر امام حسن را داشت و سال بعدش نقش مرده ای در برزخ. سال بعد یک خواننده فراری شد و قرار بود روزی به همراه زری در یک تئاتر بی نظیر نقش یک ملکه بدجنس را هم بازی کند.
شین عروس شد. توی واقعی ترین تئاتر زندگی اش بهترین نقش را اجرا کرد و مثل همیشه درخشید. پیری و شری و سبزی و پرنسس و نوری و آذی و بقیه هم آمدند نقش خودشان را بازی کردند. همه چیز خوب تمام شد. مثل همیشه. همه چیز همان طوری شد که باید می شد.
.
زری هم آمده بود. آمده بود کوله بار شین را برایش بیاورد. همان کوله باری که وقتی شین سلمان فارسی بود، آن را توی مدینه جا گذاشت و دست خالی آمد که والی مداین شود.
.
شین عزیز، کوله بارت را بگیر. آن را بگیر و به سوی خوشبختی روانه شو…

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

حفاظت شده: فراری

دی ۱۰ام, ۱۳۹۳

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

دی ۵ام, ۱۳۹۳

شین عزیز،
در میان این همه ندانستن و این همه سردرگمی، در بین انبوه کارهای بی مفهومی که نمی فهمم برای چه انجامشان می دهم، هنگام دویدن در این راه تاریک، خبرت مثل یک نسیم مهربان بود.
انگار که این بار صحنه ی تئاتر خود واقعیت است.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

بلیط یک طرفه ای که با آن گذشته ات را پشت سر گذاشتی

آبان ۱۴ام, ۱۳۹۳

در زندگی ات بلد بودی آن کاری را که می خواهی بکنی و کردی. بلد بودی یک دفعه همه چیزت را بیندازی دور و زندگی جدیدت را بسازی و ساختی. یک روز همه چیز را توی آن مدرسه تئاتر رها کردی و برگشتی. چیزی که تمام نوجوانی ات برایش نقشه کشیده بودی و هر شب خوابش را دیده بودی، با یک بلیط یک طرفه پشت سر گذاشتی. رویاهای بی نظیرت به سایه هایی در گذشته ای تبدیل شدند که فراموشش می کردی. خودت را از معادلات ما حذف کردی و با بیشترین سرعتی که می توانستی، رفتی و دور شدی.
آن قدر با اطمینان زندگی کردی که ابهت زندگی باشکوهمان در هم شکست. ما را رها کردی بدون این که از تنهایی خودت بترسی. هنوز هم می توانستی برگردی به مدرسه تئاتر و همه چیز مثل قبل بشود. همان آدمی بشوی که روزی بودی. می توانستیم با هم شام بخوریم و زندگی همان قدر خوش و بی عیب باشد که در گذشته بود. گفتیم برگرد و برنگشتی.
نمی دانستیم در کجای زندگی ما هستی و ما در کجای زندگی ات هستیم. شاید ته قلبت هنوز هم نشانی از گذشته داشتی. شاید گاهی برای چند لحظه به من فکر می کردی و یک لبخند می زدی. زیاد به تو فکر می کردیم در حالی که نمی دانستیم در کجای زندگی ما هستی. آدمی نبودی که عاشقت شده بودیم و همانی بودی که عاشقت بودیم.
تو خودخواه بودی که “تنهای تنهای تنها” رفتی و هرگز از من نپرسیدی که: می خواهی بیایی؟ بدون این که لحظه ای به این فکر کنی که همه مثل تو خوب زندگی کردن را بلد نیستند. همه بلد نیستند خودشان را از قطار بیندازند پایین و بروند آن طرف ریل منتظر قطاری بمانند که مقصدش جای دیگری است.
من نمی توانم مثل تو یک دفعه همه چیزم را بیندازم دور. نمی توانم یک روز عصر بی هیچ مقدمه ای به منشی ام بگویم خداحافظ برای همیشه. نمی توانم طوری وانمود کنم که انگار هرگز گذشته ای در کار نبوده. من مثل تو نیستم. هیچ کداممان مثل تو نبودیم. شاید به خاطر همین تو رفتی و دور شدی و ما همچنان باقی ماندیم.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما

همان برنامه تلویزیونی لعنتی

آبان ۴ام, ۱۳۹۳

یک بار رامبد جوان داشت توی تلویزیون حرف می زد و گفت: قرار نیست هر کی خوب بلده شیرین کاری کنه بازیگر خوبی هم بشه. همون طوری که هر کی تو مدرسه خوب بلد بود انشا بنویسه نویسنده خوبی نمی شه.
از همان روز لعنتی بود که رویای نویسنده شدن در من مرد.
بعد از این همه سال یادم آمد.

ارسال شده در وبلاگ | ایده شما