بایگانی برای ’ وبلاگ‘ موضوع

حفاظت شده: الهه نویسندگی اینطور نوشت:

تیر ۱۵ام, ۱۳۹۵

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)

هوس کعبه و آن منزل و آنجاست مرا…

تیر ۱۰ام, ۱۳۹۵

یک روزی هم برسد که پارچه سفیدهایتان را از توی بقچه دربیاورید و بیایید پیشم بگویید حاج خانم! خودت زحمت لباس های ما را هم بکش! بعد من با دقت و سلیقه برای تک تکتان مانتوهای سفید بدوزم با دم آستین های کش‌دار و جیب های بزرگ و مقنعه های بلند و چادرهایی که حتما باید یک وجب کوتاه باشند که راحت باشید. بعدش چهارتایی باهم برویم حج و لباس های سفید احراممان را بپوشیم و باهم عکس بگیریم به یاد این روزهایی که با چادرنمازهای سفید خانه نجمه عکس حجی انداخته ایم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

تیر ۶ام, ۱۳۹۵

روزهای خوشی بود. روزهای بی‌خیالی و شادی. روزهای گروه تئاتر و اتاق۱۰. اسطوره‌های یونانی و داستان های سرخپوستی. روزهای داستان‌های دست‌نویس و شعرهای بی‌قافیه. همان روزها بود که داستان افسانه‌ای‌ام را نوشتم. با دست‌خطی که آن موقع‌ها هنوز قربانی کیبورد نشده بود. توی سرویس بودیم که آن موقع‌ها فرصت تمام دیوانگی‌های عالم را برایمان فراهم می‌کرد. با راننده‌ای که زن بود تا ما راحت‌تر باشیم. زیاد بخندیم. بلند بخندیم. شاد باشیم. چلیپی کنار شیشه نشسته بود و داستان من را می‌خواند. پشت چراغ قرمز توی خیابان‌های پهن و قشنگ آن محله. یک پسر دستفروش، هم‌سن ما، آمد کنار شیشه. به چلیپی گفت داری درس می‌خوانی؟ تمام اندوه عالم، بیشتر از تمام اندوهی که در تمام زندگی‌ام دیده بودم، یک‌جا در صدای آن پسر بود. پسری که داشت بامبو می‌فروخت.
روزهای خوشی بود. روزهای بی‌خیالی و خنده بود که بی‌خیالی را بوسیدم و گذاشتم کنار. بی‌دغدغه خندیدن را فراموش کردم. از آن روز سخت درس خواندم. سخت زحمت کشیدم. بیشتر از همه درس خواندم. بیشتر از همه کتاب خواندم. بیشتر از همه مدرسه را جدی گرفتم. بی‌خیال خیلی چیزهایی شدم که آن‌ها را می‌خواستم. پیش‌دانشگاهی شدیم، درس خواندم. زیاد. کم خوابیدم و زیاد خواندم. آمدم شریف. قید تئاتر را زدم. قید آرزوهایم را زدم. اسطوره‌ها و افسانه‌ها توی کتابخانه‌ام خاک خوردند. خوشی‌های بی دغدغه‌ام را دادم و به جایش یک زندگی شلوغ و پر دغدغه را انتخاب کردم. داستان‌های سرخپوستی جایشان را به پروژه‌ها و تمرین‌های بی‌پایان دادند. به ترم‌های طولانی و طاقت فرسا. تعطیلات نداشته و زندگی صفر و یکی.
تو شاهد باش که قید خیلی چیزها را زدم و به جایش سخت زحمت کشیدم. برای این‌که روزی بتوانم کاری بکنم که دیگر هیچ پسری به جای درس خواندن سر چهارراه بامبو نفروشد. خودت شاهد باش و توی این روزهای سخت و شلوغ، دستم را بگیر.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (5)

قایقی خواهم ساخت!

تیر ۱ام, ۱۳۹۵

یک عکس داریم، من و صادقی و شرکت و زهره و حسنا و میرحسینی و مهشید و فرنوش. توی یک قایق، توی دوکوهه. پشتمان یک تانک است که بقیه بچه ها روی آن هستند. نمی دانم این عکس را چه کسی از ما گرفته. مهشید آن پشت نشسته و چفیه سفید دارد و به طرز ناجوری می‌خندد. به جز مهشید، همه مان توی عکس سلام نظامی داده‌ایم. میرحسینی یک لبخند خیلی محو دارد و نصف صورتش پشت دست فرنوش است. شبیه شهدا دوربین را نگاه می‌کند و توی چشم هایش یک جور بی خیالی نسبت به دنیا و ما فیها به چشم می‌خورد. حسنا یک لبخند خیلی بزرگ شدیدا مصنوعی زده و چفیه مشکی اش حسابی با تیپش جور شده. قیافه اش طوری است که انگار روی دیوار چین ایستاده. زهره آستین طوسی دستش است و با روسری اش ست کرده. توی چشم هایش جدیت و غم است و روی لب هایش یک لبخند کمرنگ. حس نخبگی و بار مسئولیت یک امت توی چهره اش دیده می‌شود. هدی صورتش را کج کرده و یک لبخند شیطنت آمیز زده. با اقتدار ایستاده و طوری به دوربین نگاه می‌کند که انگار می‌خواهد بگوید هیچ چیزی توی این دنیا نمی‌تواند من را ناراحت کند. من کنار هدی هستم و نصف دستم از آستینم آمده بیرون. نگاهم پر از خستگی است و سلام نظامی ام بیشتر شبیه یک بای بای است. صادقی جلوی همه مان طوری لم داده که انگار منتظر قلیان است. فرنوش، در صدر قایق، روی یک صندلی فلزی نشسته. کج به سمت دوربین برگشته و خیلی جدی، با یک لبخند خیلی ناواضح، با صلابت سلام نظامی داده. شبیه فرمانده ای است که ما سربازهای شیطان و حرف گوش نکن او هستیم. در نقش خودش، کاملا بی نظیر ظاهر شده. همه مان توی یک قایق سبز هستیم و پشتمان تانک هست و ساختمان مخروبه و آن جا دوکوهه است. نمی‌دانم این عکس را چه کسی گرفته و چرا آن زمان این ترکیب انسانی، روی آن قایق بودیم. ولی بینمان اتحاد زیادی به چشم می‌آید. یکدستی و حس تعلقی عمیق. آدم هایی به نظر می‌رسیم که پشتمان به هم دیگر گرم است. قیافه هایمان، پر از خوشبختی است و توی چشم هایمان، امید عجیبی وجود دارد. انگار همه مان می‌خواهیم بگوییم: هی دنیا! این منم که دارم میام سراغت!
از زمان ثبت این عکس، چهار سال می‌گذرد. عکسی که توی آن، تمام حس های خوب عالم یک جا جمع شده‌اند و به من انرژی می‌دهند که فریاد بکشم: هی دنیا! این منم که دارم میام سراغت!

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)

اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۵

تصور کن ده سال دیگر باشد و شب باشد و سرد هم باشد و ما توی سالن نمایش روی سن باشیم و جوراب پشمی پوشیده باشیم و به جز سن همه جا تاریک باشد و کسی دیالوگ هایش را حفظ نکرده باشد و من مدام داد و هوار کنم و از دست بقیه حرص بخورم و چند روز دیگر اجرایمان باشد و یک دفعه یک هیبت سیاه ته سالن ببینیم و از ترس جیغ بکشیم و داد بکشیم و بپرسیم که تو کی هستی و جوابی نیاید و وحشتزده حتی گریه هم بکنیم و یکی مان بدود ته سالن توی دل ترس و روی صندلی های ردیف عقب، ناظم دبیرستانمان را ببیند که آمده تمرین نمایشمان را تماشا کند.
تصورش قشنگ است.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (7)

اردیبهشت ۱۲ام, ۱۳۹۵

امروز توی پله های دانشکده داشتم به این فکر می کردم که مستجاب شدن دعایم را سال ها و سال ها جلوی چشمم دیدم و خدا را شکر کردم و بازهم دعا کردم که دعایم همچنان مستجاب بماند. نعمت دوست های خوب خوب.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۵

وسط تمرین شبکه که فکر کنم از آن صفر بگیرم، ۲۱ ساله شدم. ۲۱ سالگی را سال اقدام و عمل نامیدم. نه این که بخواهم اسم سال را از رهبر دزیده باشم. بعد از مدت ها، درگیری های ذهنی روبه حل شدن رفتند. دیگر فرصتی برای نشستن و فکر کردن نیست. وقت عمل کردن است. وقت رفتن توی دل ماجرا، ریسک کردن و مواجهه با سختی ها. ۲۱ سالگی، ان‌شاءالله که سال موفقیت های بزرگ باشد.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (4)

اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۵

اعتکاف، اتفاق خوب و خوشایندی بود که به نصفه تحویل دادن تمرین سیگنال و ننوشتن تمرین تحلیل و نخواندن شبکه کاملا می ارزید. جالب ترین قسمت اعتکاف، پرسش های زن ها راجع به چادر رنگی من و دخترخاله ام، تعجب زن ها از مدل چادر بستن من و دختر خاله ام، عملیات شماره گرفتن از دخترهای خوب، فرم ها(!!)، گعده ی خصوصی حل معضل سینما، عبادت نشسته و خوابیده و در حالت کما، پرش از روی سر بقیه برای رسیدن به در، دیدن آشناهای قدیمی و درنهایت مشاهده پرتاب یک انسان داخل حوض مسجد نبود. جالب ترین قسمت اعتکاف، قسمتی از دعای ام داوود بود که می گفت: «یا حافظ بنت شعیب». دفعه قبلی متوجه این جمله عجیب نشده بودم. تا موقع نماز توی فکرش ماندم و بعد یادم رفت و دوباره امروز یادم آمد. من نویسنده متون دینی هم نیستم که بخواهم بنشینم این بخش از دعا را تحلیل کنم، اما برایم تکان دهنده بود و به آن فکر می کنم. شاید از این به بعد بعضی روزها وسط درگیری و خستگی و فشارهای روزمره، خدایم را همین طوری خواندم: یا حافظ بنت شعیب.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)

فروردین ۳۰ام, ۱۳۹۵

از اولین تغییر کوچک، اتفاقات بزرگ شروع می‌شوند. از اولین تصمیم برای کس دیگری بودن، هرچند خیلی کم، زندگی برای عوض شدن به تکاپو می‌افتد و درهای جدید به روی آدم باز می‌شوند. از شروع کم ترین کارهای خوب، خیرهای بزرگ در سرنوشت آدم جوانه می‌زنند. فقط کافی است آدم چشم هایش را باز کند، که فرصت ها چون ابر می گذرند.
شاید سرنوشت، جایی در کلاس معارف بچه های دانشگاه علوم پزشکی منتظر نشسته باشد. همینقدر دور و همینقدر نزدیک.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)

فروردین ۲۷ام, ۱۳۹۵

خیلی خوب می شود که امسال هم برویم اعتکاف. منتهی فهیمه نیست که با مهسا سه تایی نصفه شب بنشینیم گوجه سبز بخوریم و بلند بلند بخندیم و فهیمه سوزنش را روی وسایل حورا گم و گور کند. از آن جمع متشکل از کامپیوتری ها و فیزیکی ها، حالا خیلی ها عروس شده اند و دیگر منطقه ما تبدیل به گعده ی دائم ازدواج نمی شود. اما خیلی خوب می شود که باز هم برویم اعتکاف. کمی آن طرف تر از دانشکده شلوغمان، برویم توی مسجد و هی نماز بخوانیم و قرآن بخوانیم و روزه بگیریم و سخنرانی گوش بدهیم. توی حوض وضوخانه مسواک بزنیم و با چراغ قوه روی آن هایی که نماز شب می خوانند نور بیندازیم. درگیر زن جلویی مان بشویم که کتاب علمی می خواند و شماره هایمان را می گیرد و به مشکلات زن کناری با شوهر دکترش گوش بدهیم. خیلی خوب می شود که برویم اعتکاف و چند روزی بی خیال شبکه و سیگنال و آز سیستم عامل و محاسبات و تحلیل طراحی سیستم ها بشویم. به جایش حرف های فلسفی بزنیم و مدام از خودمان بپرسیم که داریم توی زندگی مان چه کار می کنیم. با آب قمقه وضو بگیریم و به هم دیگر بگوییم که چه قدر از آن چه دوست داشتیم فاصله داریم. چه قدر خودمان نیستیم و چه قدر دلمان می خواهد جرئت این را داشته باشیم که از فردا جور دیگری زندگی کنیم. خیلی خوب می‌شود که امسال هم برویم اعتکاف و بعدش دوباره با مهسا برای اعتکاف بعدی لحظه شماری کنیم.

ارسال شده در وبلاگ | نظرات (1)