بایگانی برای ’ وبلاگ‘ موضوع
دی ۵ام, ۱۳۹۳
شین عزیز،
در میان این همه ندانستن و این همه سردرگمی، در بین انبوه کارهای بی مفهومی که نمی فهمم برای چه انجامشان می دهم، هنگام دویدن در این راه تاریک، خبرت مثل یک نسیم مهربان بود.
انگار که این بار صحنه ی تئاتر خود واقعیت است.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)
بلیط یک طرفه ای که با آن گذشته ات را پشت سر گذاشتی
آبان ۱۴ام, ۱۳۹۳
در زندگی ات بلد بودی آن کاری را که می خواهی بکنی و کردی. بلد بودی یک دفعه همه چیزت را بیندازی دور و زندگی جدیدت را بسازی و ساختی. یک روز همه چیز را توی آن مدرسه تئاتر رها کردی و برگشتی. چیزی که تمام نوجوانی ات برایش نقشه کشیده بودی و هر شب خوابش را دیده بودی، با یک بلیط یک طرفه پشت سر گذاشتی. رویاهای بی نظیرت به سایه هایی در گذشته ای تبدیل شدند که فراموشش می کردی. خودت را از معادلات ما حذف کردی و با بیشترین سرعتی که می توانستی، رفتی و دور شدی.
آن قدر با اطمینان زندگی کردی که ابهت زندگی باشکوهمان در هم شکست. ما را رها کردی بدون این که از تنهایی خودت بترسی. هنوز هم می توانستی برگردی به مدرسه تئاتر و همه چیز مثل قبل بشود. همان آدمی بشوی که روزی بودی. می توانستیم با هم شام بخوریم و زندگی همان قدر خوش و بی عیب باشد که در گذشته بود. گفتیم برگرد و برنگشتی.
نمی دانستیم در کجای زندگی ما هستی و ما در کجای زندگی ات هستیم. شاید ته قلبت هنوز هم نشانی از گذشته داشتی. شاید گاهی برای چند لحظه به من فکر می کردی و یک لبخند می زدی. زیاد به تو فکر می کردیم در حالی که نمی دانستیم در کجای زندگی ما هستی. آدمی نبودی که عاشقت شده بودیم و همانی بودی که عاشقت بودیم.
تو خودخواه بودی که “تنهای تنهای تنها” رفتی و هرگز از من نپرسیدی که: می خواهی بیایی؟ بدون این که لحظه ای به این فکر کنی که همه مثل تو خوب زندگی کردن را بلد نیستند. همه بلد نیستند خودشان را از قطار بیندازند پایین و بروند آن طرف ریل منتظر قطاری بمانند که مقصدش جای دیگری است.
من نمی توانم مثل تو یک دفعه همه چیزم را بیندازم دور. نمی توانم یک روز عصر بی هیچ مقدمه ای به منشی ام بگویم خداحافظ برای همیشه. نمی توانم طوری وانمود کنم که انگار هرگز گذشته ای در کار نبوده. من مثل تو نیستم. هیچ کداممان مثل تو نبودیم. شاید به خاطر همین تو رفتی و دور شدی و ما همچنان باقی ماندیم.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (6)
همان برنامه تلویزیونی لعنتی
آبان ۴ام, ۱۳۹۳
یک بار رامبد جوان داشت توی تلویزیون حرف می زد و گفت: قرار نیست هر کی خوب بلده شیرین کاری کنه بازیگر خوبی هم بشه. همون طوری که هر کی تو مدرسه خوب بلد بود انشا بنویسه نویسنده خوبی نمی شه.
از همان روز لعنتی بود که رویای نویسنده شدن در من مرد.
بعد از این همه سال یادم آمد.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (5)
آبان ۳ام, ۱۳۹۳
کشتی از دور، آرام و سوت زنان آمد. ما را سوار کرد و برد به سرزمین های دور.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (2)
آبان ۲ام, ۱۳۹۳
می دانی نوری، حالا وقت آن است که نردبان زرده را چهارطبقه خرکش کنیم، پارچه سیاه ها را بیاوریم و یک هیئت کوچک به پا کنیم. وایت برد چرخ دار را بگذاریم در هیئتمان که تاریک شود و ضبط صوت را هم از دپارتمان زبان قرض بگیریم. توی راهرو کنار هم بایستیم و با مداحی دم بگیریم و گریه کنیم.
من توی آن تاریکی به حال این روزهای خودم گریه خواهم کرد…
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (4)
مهر ۳۰ام, ۱۳۹۳
پرنسس! بوهایی می آید. به گمانم آن روی زندگی کم کم دارد خودش را نشان می دهد.
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (3)
مهر ۳۰ام, ۱۳۹۳
باید آدم هایی تو زندگی ات داشته باشی که همیشه همان دیوانه های قدیمی بمانند، هر چه قدر هم که زمان از آن ها افرادی پخته و جا افتاده بسازد. باور کن بودنشان زندگی را جور دیگری می کند. مثل امروز ظهر که با دوتایشان مسجد را گذاشتیم روی سرمان و شب که آمدم خانه مادرم گفت از مدل حرف زدنت کاملا معلوم است که با دوستان دیوانه ات بوده ای…
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (5)
راستی تو می دانی این طوفان کی به پایان می رسد؟
مهر ۹ام, ۱۳۹۳
حاج آقا می پرسد: این همه تلاش و تکاپو برای چیست؟ وقتی که می دانیم به زودی خواهیم مرد؟
مرد سیاه پوش توی سالن این طرف و آن طرف می دود تا میکروفون را به کسی برساند که می خواهد حرف بزند. اتفاقات این یک هفته را مرور می کنم. استاد معادلات، حل تمرین ساختار، پروژه ی جاوا، امتحان تعیین سطح آیتی و آن کتاب قطور انگلیسی اش که آقای عسکری سه سوته برایمان کپی کرد. به این فکر می کنم که وقت خالی بین کلاس هایم را حتما می روم استخر و باید شنبه ها گروهی درس بخوانیم. یک نفر از آن طرف سالن توی میکروفون می گوید که فرض غلط است. اگر کسی واقعا مرگ را بفهمد دیگر تکاپویی نمی کند. خودکشی می کند. فرزانه امروز توی اتاق کنار مجمع راجع به پسری حرف می زد که سال ۷۲ خودش را از بالای برجک ابن سینا انداخته بود پایین و جلوی چشم آن همه دانش جو مغزش پاشیده بود به در و دیوار دانشگاه. یادم می آید که حتما باید شین را بعد از سخنرانی حاج آقا ببرم و دانشکده مان را نشانش بدهم. یک روز هم فولی را دعوت کنم بیاید و کمی از فلسفه معماری برایمان حرف بزند و بعد بگوید که معماری دانشکده ما چه مفهومی دارد. فولی حتما جواب خواهد داد که این فضا با الهام از پاساژهای بزرگ و پر رفت و آمد ساخته شده و از آن جایی که هر دانشی در رشته کامپیوتر تنها شش ماه عمر دارد و به گونه ای همه چیز گذرا و ناپایدار است، فضا طوری طراحی شده که این عدم سکون را به دانشجو القا کند. میکروفون بین بچه ها مدام جا به جا می شود و حاج آقا می پرسد که چرا یک اعدامی سیگار می کشد در حالی که می داند به زودی خواهد مرد. یک نفر با لهجه ی اصفهانی توضیح می دهد که این سیگار تسکین درد است نه لذت. و این که ما به دنبال آرامشیم و همه چیزهایی که می خواهیم، درد ما را کم می کنند و هیچ کدام لذت واقعی نیستند. چشم هایم سنگین می شوند و همان جا نشسته خوابم می برد. یک مرگ کوتاه موقت. چرا باید این همه درس بخوانم وقتی به زودی خواهم مرد؟ یک لحظه از مرگ موقت بیدار می شوم و می بینم که حاج آقا دارد نگاهم می کند و خجالت می کشم و دوباره می میرم. هوای سالن خوب است. صندلی ام نرم است. کسی نیست که بخواهد راجع به CPU حرف بزند و استاد ساختار با چاقوی قصابی توی راهروهای دانشکده دنبالمان نکرده. آن قدری می خوابم که وقتی شین یک مشت به بازویم می کوبد تا با هیجان یک نکته بگوید راحت بیدار می شوم و فحش نمی دهم. به جایش یک بسته چوب شور از جیب پشتی کوله ام در می آورم و با شین دوتایی می خوریم و مرد سیاه پوش میکروفونی مثل ناظم ها به ما چشم غره می رود. یک نفر می گوید همه ی این تلاش ها برای این است که بهتر بمیریم. و یا این که اصلا نمیریم. به پسری فکر می کنم که دارد از پله های ساختمان ابن سینا بالا می رود با این فکر که چند دقیقه دیگر خودش را بیندازد پایین. بعد فکر می کنم که آن روز چه درس هایی داشته. ساختارش را گذرانده بوده یا نه. استاد معادلاتش مثل مال ما زن جوانی بوده یا یک مرد پیر کچل. هر روز چند بار پله های دانشکده شان را بالا و پایین می دویده و هیچ وقت توی دانشگاه دوچرخه سواری کرده بوده یا نه. مرد سیاه پوشِ میکروفونی آن قدر توی سالن این طرف و آن طرف رفته که چندکیلویی لاغر شده و مطمئنا امشب که برود خانه مادرش می پرسد این همه تلاش و تکاپو برای چه؟
از سالن که می آییم بیرون حاج آقا و میکروفونی دارند باهم حرف می زنند و حتما می خواهند راجع به کسی که وسط جلسه خوابیده بعدش هم بیدار شده و شروع کرده به چوب شور خوردن تصمیمی بگیرند. دلم می خواهد بروم جلو و توضیح بدهم که خوابم می آمده. اصلا هیچ کس می فهمد آن همه تلاش و تکاپویی که من در طول هفته کرده ام یعنی چه؟ هم دانشکده ای های شین غرغر می کنند که بحث امروز طولانی و کش دار بوده و حوصله شان سر رفته. بهشان می گویم شماها آخوند درباری می شوید با این روحیه تان و آخرش من و شین مجبوریم دوتایی تمام بار انقلاب را به دوش بکشیم.
می روم جلوی آن در مسجد که مهسا هم مثل من اعتقاد دارد جای بی نظیری است. درخت های رو به روی دانشکده برق را با طناب محکم به هم بسته اند بعد از آن طوفان تهران. به این فکر می کنم که توی دلم همیشه طوفان عظیمی به پا بوده. وگرنه این همه تلاش و تکاپو برای چیست؟
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (4)
حفاظت شده: او آرام می رود…
مهر ۸ام, ۱۳۹۳
ارسال شده در وبلاگ | نظرات (0)
او را یک بعد از ظهر با چند ریال پول خرد عوض کردند
شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۳
کیم کاپسو از من نمی پرسد که امسال نمایشگاه کتاب می روی یا نه. نمی پرسد با چه کسی می روی و نمی پرسد که می آیی با هم برویم؟ کیم کاپسو فقط یک پیامک می فرستد بدون حتی یک کلمه ی اضافه: کی بریم نمایشگاه؟
پیری به من نمی گوید که وایبر نداری و زورم می آید پول پیامک بدهم. بدون مقدمه پیام می دهد که دارم یک شعر خوب می خوانم و دو ثانیه بعدش برایم یک شعر ده بیتی می فرستد.
شین سر صبح پیامک می دهد و من را با عجیب ترین نام مستعارم که فقط خودش می داند مخاطب قرار می دهد و راجع به نسبت عجیب فامیلی مان یک دوبیتی که خودش سروده می فرستد.
من توی حرم امام رضا یک جایی که خیلی دوستش دارم می نشینم و خدا را شکر می کنم. به خاطر داشتن کیم کاپسو و پیری و شین و…
بعدش می گویم به جهنم که بیشتر آن هایی که زیادی ادعای رفاقتشان می شد، من را به پیامک مفتی فروختند و حتی اگر به اندازه ی عمر نوح هم زمان بگذرد احوالی از آدم نمی پرسند. هنوز هم توی دنیا آدم هایی مثل پیری وجود دارند، که به خاطر پیدا کردن خودکار زبرا سبز از خوشحالی بالا و پایین می پرد…